نه در غـم،خـدا را تـوکـل نـمایـند نهفـرمـانِ مـا را تـحـمـل نـمـایـند
به تـخـریب و آتـش تـوسـل نمایند بـبـین چـادر خـاکیاَم را پدر جان
نگـاهی،دلِ شـاکـیاَم را پـدرجان
فـراق توازسـیـنـه آتـش فـشـانـده غمی سخت بر جـانِ زهرا نشانده
عـلـی را بهخـانـهنـشـیـنی کشانده چه داغِ عـظـیمی بهزهـرا رسیده
چه ارثِ غـریـبی بهمـولا رسـیده
نهتنهـا بهکـوچه بهمن راه بستند که حرمت ز ناموس حیدر شکستند همه عهد و پیمان پس ازتو گسستنددرخــانـۀ تـوبـه آتــش کـشـیـدنـد
به رخسار زهرای تو خش کشیدند
فـدک را ز دسـتـانِ زهـرا ربودند رهِ دشـمـنی را بهسـیـلی گـشودند
هـجـومِ بـدی بر حـریـمـت نمودند زروی تـنِ خـسـتـهام رد شـدند و
تـمـاشـاچـیـان نـیـزمـرتـد شدند و
نهمانـده سـلامت دگررویزهرا نه دنده، نه سینه،نه پهلـوی زهرا
نه درعـافـیت ماندهبازویزهـرا چگـویـم که بـارم زمـین مـاند بابا
که ثـلـثی زنـسـلم چـنـین ماند بابا
تورا خواندم آندم بهقلب غـمینی علی را بخواندم بهصوت حزینی
زدم نـالـه از درد،فـضـه خـذیـنی بیا محـسـنـم را زمـسـمارکـشـتند
ترا گـوئی آنان،دگر بار کـشـتـنـد
زدم دست و پا من اگر زیر این در حسیـنم زنَد دست وپا زیرخنجـر
ز سـمِ سـتـوران شـود لِـه مـکـرر سرِ او به نـیـزه، سوی شـام عازم
اسـیـری رود زیـنــبـم بـیمـحـارم